تبليغاتX
غریبی آشنا

غریبی آشنا

آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه عشق بنام من دیوانه زدند

یلدای پاییز

خاستم از یلدای پاییز بنویسم

خاستم از غم انگیزترین پایان قصه پاییز بنویسم

اما نتوانستم...

چرا که تاریکی بلند  یلدایش نور را از اتاق سوتو کور ذهنم گرفت

خاستم از شب پایان بودنش بنویسم

 که دست روزهای پر محنت دیروزش  پیله ای از جنس اشک را جلوی چشمانم تنید

خاستم از آدمهایی بنویسم که یلدای نبودنش را تا صبح رفتنش به جشن مینشینند

غافل از اینکه صبح یلدا آوار برف و سیلی سوز زمستان را به آنها هدیه خواهد داد

و باز هم نتوانستم ...

که اینبار پاییز رفته بود و سرمای رفتنش تا عمق جانم نفوذ کرد و دستانم لرزید

و قلمم.......

این بار خاستم پاییز و یلدای رفتنش را از خاطرم به خاطرات بسپارم

 و با بال خیال بر فراز شهر آرزو به پرواز درآیم

و از بهار، از رسیدن ، از امید ، بودن ، نوشتن ، از قلم آسمانی ، و از پرواز بنویسم.....

که شاهد سرنوشت پرواز پرنده  را به سخره گرفت....

و شوق پروازدر پرنده مرد.....

وپرنده......

خاستم از شب یلدا بنویسم  که من هم سرشت پاییزم

یلدای 88

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 21:24  توسط غریب آشنا  | 

بعد از مدتها

درخت پاییز تاوان کدامین گناه را پس میدهد؟!

تاوانی که او را تا مرز مرگ زمستانی کشانده است

به کدامین گناه پادشاه فصلها برگ سبز وجودش را گرفت؟!

به چه جرمی فصل نیستیها با جامه سپیدش کفن سفید وحشت را بر تن او کرد,

وبا شکنجه شلاق باد و اجبار بودن آوار سنگین برف بر قامتش او را مجازات کرد,

به کدامین گناه؟!!......

شاید گناه بودنش.......

شاید تاوان خیال بهاریش.......

تاوان بودنش؟!

آری در بودن بی بهار نباید بود باید رفت...........

نباید بود باید رفت

باید رفت.........

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:27  توسط غریب آشنا  | 

و پاییز.....

 

ومیگفتند فردا که بیاید هجرت یادها آغاز خواهد شد..

فردا و فردا و فرداها آمدند و شدند ورقهای دفتر خاطرات دیروز

سیاه از خطوط درهم یاد.......

میگفتند خاطرات ناخواسته قربانی مسلخ زمانند

 و مدفون قبرستان فراموشی

ولی اکنون دست خاطره نابودگر مفهوم زمان شده است......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 23:34  توسط غریب آشنا  | 

پنجره

 

 

 

 

ميرم كنار پنجره نفرين كنم ثانيه رو،

عابر بي خواب شب و تنهاترين  دربه د رو...   

.

.

.

اما ببين كي اومده بانوي ناز پنجره

با ديدنش نفرين من از ذهن گيجم مي پره...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:57  توسط غریب آشنا  | 

باز هم پاييز

مرداب تنها بود و من تنها تر

مرداب آرام بود و من هم در آرامش به او نظاره مي كردم

مرداب ساكت بود و من را نيز سكوت فرا گرفته بود

 

مرداب را دوست دارم

او بزرگ است  آرام است ولي غمگين و دل پر دردي دارد

حتي تكان هم نميخورد كه اگر تكان بخورد

و آرامشش به هم بخورد ديگر مرداب نيست

 

 

با همه اينها ناگهان از او بدم آمد و از او متنفر شدم

چون از بي تحركي بي تعصبي او را لجن فرا گرفته

 

 

  مرداب تنها  بود و من تنها تر.........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 0:16  توسط غریب آشنا  | 

در جستجوی خویشم

بازم به همه دوستان خوبم درود مي فرستم و اميدوارم كه حالتون خوب باشه

 اين دفعه فكر مي كنم كه ركورد آپ نكردن رو زدم

 آخه تو اين روزها خيلي كمتر اومدم شبكه

اينم يكي از دست نوشته هام هستش كه تو اين مدت نوشتم(  و باز هم توي  سفر ) و ايشالا كه با نظر دادن هاتون خوشحالم مي كنين 

 

باز هم دلم گرفته است

از بهانه گيري هاي وجود آزرده ام به تنگ آمده ام

دلم براي خودم تنگ شده است كاش خودم را گم نمي كردم

در جستوجوي خويشم و به دنبالش به هر كويي سفر خواهم كرد

انگار كه در غباري از هجوم سايه هاي سياه از من جدا شده است

 

خودم را مي خواهم......

تا دوباره همراه با او به پيكار با زمان وجدال با سرنوشت بروم

با خودم باشم ديگر در كوچه هاي تاريك زمان  گم نمي شوم  

با خودم ديگر اسير زندان افسانه هاي پوچ نخواهم شد

 

شايد با خودم بتوانم شهر رويا هاي سهراب را پيدا كنم

با خودم شايد بتوانم از دره هاي شبانه شاملو به سلامت عبور كنم

شايد بتوانم با خويش   پوچي ذهن صادق

 يا نااميدي وجود فروغ را ناديده بگيرم

 

ولي افسوس.....

 افسوس كه او را سالها پيش درجاده هاي دور بيگانگي گم كرده ام

انگار براي پيدا كردنش دوباره بايد سري به جاده هاي سياه بزنم

 

دلم براي خودم تنگ شده است

 خودم را جستجو ميكنم

كاش هنوز باشد

كاش بيابمش........

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 20:3  توسط غریب آشنا  | 

فصل من....

 

 تقدیر پاییزی....

 

 تقدير ما از همان اول پاييزي رقم خورده است;

انگارهميشه بايد همسفر برگ پاييزي در حال رفتن و جدايي باشم

 مثل روزگار پاييزي نبايد به روزگار سبز خود عادت كنم.

 مثل هوايش بايد هميشه گرفته و مه آلود باشم

 وهمانند آسمانش هميشه ابري و در حال باريدن.

 مثل برگهايش بايد هميشه از سيلي باد زمانه صورتي سرخ  و زرد داشته باشم

 و همراه نغمه غمناك بادش در حال خواندن آواز جدایی از درخت دل سپردن ها.

 و مانند درخت پاييز هميشه در انتظار،  در انتظار مهر سكوت برف زمستان و طوفان هاي  سخت زمستاني. 

  شايد هم در انتظار بهاري زود گذر.

 هميشه در سفر هميشه در انتظار هميشه مانند درختان عريانش مات مانده در غم فراق و جدا شدن و

 شرمگين از اينكه حتي با اينكه درخت هستند سايه اي ندارند براي رهگذران غريبي كه بر او تكيه مي دهند.

آري درخت پاييز حتي سايه اي ندارد تا تقديم عابران كوچه تنهايي كند

  فقط و فقط وجودش را دارد كه آن را تقديم مي كند تا عابران خسته و تنها با خنجر دل خويش نقش هايي را بر وجودش حكاكي كنند تا به يادگار بماند       و مي روند........

 

پادشاه فصل ها را دوست دارم چون شبه بودن من است........

      

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 16:3  توسط غریب آشنا  | 

خسته از سفر....

درود به دوستان هميشگي

براي اين آپ هم قصد دارم يكي از دست نوشتهاي خودم رو بزارم

اين نوشته رو تو قطار وقتي داشتم از دانشگاه به سمت خونه برميگشتم نوشتم آخه هم كوپه اي هام يا پير بودن يا بازاري  و حسابي حوصلم سر رفته بود منم گفتم  بهترين كار الان اينه كه يكم با موبايلم درد دل كنم اونم(موبايلم) برام مي خوند منم تايپ مي كردم  نمي دونم خوب يا بد ولي نوشتم ديگه   شما نظر بدين كه چطور بود.

 

امشب براي اولين بار از در سفر بودن خسته شده ام و دوست دارم كه زود تر به مقصدم برسم.

دليلش را نمي دانم ; شايد از خستگي گذشته باشد   شايد از سنگيني كوله بارم باشد كه خودم آن را پر از

قلوه سنگهاي ﻣﺴﺋوليت كرده ام. شايد هم در نبرد با زمان توانم را از دست داده باشم و شايد هم شوق ديدار در وجودم مرده است. نمي دانم شايد سفر ديگر برايم معناي گذشته اش را نداشته باشد.

شايد همسفران گذشته ام كه يا در راه مانده اند يا رفيق نيمه راه شده اند دليل خستگيم باشند.آنها ديگر همراه و همسفر من نيستند و من در اين راه خطرناك مدتها است تنها سفر مي كنم

نمي دانم شايد اين جاده يكنواخت و تكراري هيجان در سفر بودن را از من گرفته است.

خسته ام ولي از ايستادن هم تنفر دارم و يكنواخت بودن روحم را آزار مي دهد. و روزمرگي بلاي جان من است.

كاش شوق در سفر بودن در من باز گردد

كاش مي شد سفري ديگر را آغاز كرد, سفري جدا از اين راه تكراري سفري نو در

جاده اي  رو به طلوعي ديگر.

من مي توانم باز هم مسافر جاده هاي غريب باشم هر چند تنها هرچند در راهي پر خطر و ناهموار

مي توانم دوباره به نبرد با زمان و به جدال با سرنوشت بروم

آري مي توانم هرچند تنها......

من اميد دارم كه دوباره مي توانم دوباره يك مسافر باشم.

و اين دفعه باز هم با بهترين دوست و همسفر هميشگيم يعني تنهايي ادامه خواهم داد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 0:40  توسط غریب آشنا  |